palmina

زندگی پر از تضاد است. هیچ موقع نمی دانیم در حال آمدنیم یا در حال رفتن

آینه

می گویم: حرف قشنگی زد، همانی که گفت موسم اندوه که فرا رسید، ماه را نگاه کنید.

 

می گوید: …

می گویم: حالا با خودت باش. خودِ خودت. همانی که حتی جلوی آینه هم نمی خواهی ببینیش. من یک آینه به تو می دهم.

خودم هم تبدیل به موسیقی می شوم برایت.

می گوید: …

می گویم: خودت را دیدی ؟ آیا همان رنگی بودی که فکر می کردی؟

می گوید: …

می گویم: حالا اینقدر خیره نشو. لا اقل دیدی که سخت نبود. خوب است.

می گوید: …

می گویم: گذشت…

می خواهی آینه را بشکنی؟ دست نگه دار…

آینه که نبود، خودِ من بودم ، بهترین دوستت.

October 24, 2009 Posted by | Uncategorized | 2 Comments

کنار اولین بوسه ات جا ماندم

این روزها در فکرم

که چرا آدم ها دروغ می گویند

احساس می کنم کسی درکم نمی کند

شاید من یک معادلۀ سخت باشم

شایدم سخت نباشم، می دانم، من هم راه حلی دارم؛

در قلبِ آبی ِ من سوراخ بزرگی است

سال هاست حصار مغزم را شکسته ام

می دانی؛ من آزادم

اما یک حس غربت ناشناخته در دلم است، هر جا که باشم؛

اگر خواستی معادلۀ من را حل کنی

به آبی خیره شو

می بینی ؟

دلم دریاست و روحم آسمانی

پس هرگز فراموش نکن

آبی ترین ِ آبی ها را

October 8, 2009 Posted by | Uncategorized | Leave a Comment

توی حرفم نپر

سناریوی اول:


توی جمعی هستی. همه در حال بحث در مورد موضوعی هستن. ساکتی. یه نفر نظر تو رو می پرسه، تا می خوای دهنت رو باز کنی و کلمه اول رو بگی، یکی دیگه شیرجه میزنه تو حرفت و می خواد با قدرت حرفش رو جای تو بزنه (بار هزارمش بود)!! حالا هاج و واج داری بهش نگاه می کنی. خیلی ناراحت میشی. انگار که اصلاً براشون در جایگاه یکی از اعضای جمع هم نبودی. می خوای که تو رو به رسمیت بشناسن. آخه متولد خردادی و حساس !! حالت حسابی گرفته میشه، اصلاً حرفت یادت میره. حالا میخوای که یه کوچولو اعتراض خودت رو نشون بدی. اوه اوه، انگار با این کار سوخت نیتروزیل رو ریختی توی موشک !! همه با هم یکی میشن و تو یه نفری. از اون جایی که می دونن مقصرن، سعی می کنن که تو رو مقصر نشون بدن. یکیشون مدام ازت توضیح می خواد. از هملت حرف میزنه، بعدش میگه ای کاش با چاقو منو میکشتی اما با کلمه به من چیزی نمی گفتی !! ای دادِ بیداد، چاقو کجا بود این وسط، بی خیال !! اما خب، مقصر شناخته شدی. حالا دلت می خواد از این جمع فرار کنی. امان از دلِ حساس، یهو یاد اونی می افتی که نباید بی افتی و وضع روحیت افتضاح میشه. یه لبخند الکی زدی که چیزی به روت نیاری. به خودت میگی گند بزنه به این اوضاع، اصلاً به آب پرتقال فکر کن !! اما نمی تونی با این حالت کنار بیایی. بالاخره زمان میگذره و از اون جمع راحت میشی، اما قبلش میری و عذر خواهی می کنی. نا سلامتی حرف نا مربوط زدی !!


سناریوی دوم:


تنها نشستی( یه موسیقی لایت به ماجرا اضافه کن). داری فکر میکنی و اون جریان لعنتی رو مرور می کنی. می خوای ببینی کجای کارت ایراد داشت اما می بینی که حق با تو بوده ولی چه میشه کرد که اونا چند نفر بودن و تو یه نفر.

اون موسیقی رو خاموش می کنی و به موسیقی درونت گوش میدی. نوستالژی دوباره یقت رو میگیره. همون حالت مسخره ای که آخر هر ترم دقیقاً شب های امتحان بهت دست میداد. خب که چی.

دیگه دوست نداری بری توی اون جمع. وقتی انگشت بزاری روی ایرادشون می خوان هر جور شده مچت رو بگیرن. حالا حساب می کنی که چند بار دیگه ممکنه توی اون جمع باشی. شاید 3 یا 4 بار. ازشون متنفر نیستی اما می خوای که نبینی شون. تا ابد. بعد شک میکنی که دنیا همیشه عادلانه بوده یا ناعادلانه.

به خودت میگی کاش همونی که از هملت حرف زد می اومد از دلم در میاورد. شعار خودت رو زمزمه می کنی، زندگی پر از تضاد است، هیچگاه نمی دانیم در حال آمدنیم یا در حال رفتن.


برداشت آخر:


بازم توی همون جمع هستی. تو دوست داری مودب باشی و صمیمی. زیر چشمی نگات میکنن. خوشحال نیستی.

چند بار در طول بحث به اون موضوع اشاره می کنن. یاد مترو می افتی که همه موقع سوار شدن همدیگه رو هل میدن. خب، تو سیارۀ خودت که این جوری نبوده !! به خودت می گی فهمیدن که اشتباه کردن،این خوبه، اما بازم داری حساب میکنی که چند بار دیگه ممکنه توی اون جمع قرار بگیری.

October 5, 2009 Posted by | Uncategorized | Leave a Comment

My blue planet

من یه سیارۀ آبی داشتم. همونی که توی کهکشان m بود. بیشتر از 99 سال نوری با کهکشان راه شیری فاصله داشت. تو وقتی برای اولین بار اومدی توی سیارۀ من، گفتی توی سیارۀ من میمونی که هر دومون تنها نباشیم. موندی. همه چیز خوب بود. بعدش تصمیم گرفتیم بیاییم زمین. نظر تو بود. گفتی راه زیادی رو داریم. 99 سال نوری یا بیشتر تا کهکشان راه شیری.

توی راه گفتی زمین جای شلوغ پلوغیه. حتماً همدیگه رو گم می کنیم. قول بده دنبالم بگردی. قول دادم.

اومدیم.

عجب جایی بود این زمین !! آدماش !! زندگی رو روی زمین شروع کردم. آبی زیاد معنی نداشت. کاش هیچ موقع معنی دروغ و بدی رو نمی فهمیدم. مثل همون موقع ها، توی سیارۀ خودم، آبی موندم.

گمت کرده بودم. بعد از سال ها، یه روز پیدات کردم. اول نشناختی. همه چیز رو به کلی فراموش کرده بودی. بعد، گفتی که دیگه آبی برات بخصوص نیست !! زمینی شده بودی حسابی.

هیچ توجهی به من نکردی و رفتی.

رفتی که رفتی…


I had a blue planet. That was located in M galaxy. That was more than 99 light year far from Milky Way galaxy. When you came to my planet for the first time, you told me you would stay with me then we never be alone. Everything was excellent. Then we decided to come to the earth. It was your idea. You told me we would have long way. 99 light year or more to the Milky Way galaxy.

During the way you told me earth would be too busy and crowded.

“For sure we will lose each other. Promise me you will find me. “You said.

I promised you.

We arrived.

Such a planet!! Such a people!! I started living on the earth. Blue hadn’t got any especial meaning. I wish I never understood  means of lies and badness. I stayed blue like before in my planet.

I lost you.I found you after years. At first you did not recognize me.

You forgot everything completely. Then, you told me blue was not an especial color for you!! You were very earthly.

You did not attention to me and you went.

You went for ever…


October 2, 2009 Posted by | Uncategorized | 3 Comments

   

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.