palmina

زندگی پر از تضاد است. هیچ موقع نمی دانیم در حال آمدنیم یا در حال رفتن

آینه

می گویم: حرف قشنگی زد، همانی که گفت موسم اندوه که فرا رسید، ماه را نگاه کنید.

 

می گوید: …

می گویم: حالا با خودت باش. خودِ خودت. همانی که حتی جلوی آینه هم نمی خواهی ببینیش. من یک آینه به تو می دهم.

خودم هم تبدیل به موسیقی می شوم برایت.

می گوید: …

می گویم: خودت را دیدی ؟ آیا همان رنگی بودی که فکر می کردی؟

می گوید: …

می گویم: حالا اینقدر خیره نشو. لا اقل دیدی که سخت نبود. خوب است.

می گوید: …

می گویم: گذشت…

می خواهی آینه را بشکنی؟ دست نگه دار…

آینه که نبود، خودِ من بودم ، بهترین دوستت.

October 24, 2009 - Posted by | Uncategorized

2 Comments »

  1. آينه را شكست و گذشت
    من را شكست، چون تخواست خودش را تماشا كند
    شكست و گذشت
    حالا منم و تكه پاره‌هاي وجوم!

    Comment by desire | October 28, 2009 | Reply

  2. salam mikhastam bedunam esme shoma maryam nist? maryam R?

    Comment by desire | November 14, 2009 | Reply


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.