آینه
می گویم: حرف قشنگی زد، همانی که گفت موسم اندوه که فرا رسید، ماه را نگاه کنید.
می گوید: …
می گویم: حالا با خودت باش. خودِ خودت. همانی که حتی جلوی آینه هم نمی خواهی ببینیش. من یک آینه به تو می دهم.
خودم هم تبدیل به موسیقی می شوم برایت.
می گوید: …
می گویم: خودت را دیدی ؟ آیا همان رنگی بودی که فکر می کردی؟
می گوید: …
می گویم: حالا اینقدر خیره نشو. لا اقل دیدی که سخت نبود. خوب است.
می گوید: …
می گویم: گذشت…
می خواهی آینه را بشکنی؟ دست نگه دار…
آینه که نبود، خودِ من بودم ، بهترین دوستت.

آينه را شكست و گذشت
من را شكست، چون تخواست خودش را تماشا كند
شكست و گذشت
حالا منم و تكه پارههاي وجوم!
salam mikhastam bedunam esme shoma maryam nist? maryam R?