آمپول
از ده، دوازده سال پیش که کار تزریق و این چیزا رو یاد گرفتم و البته به خیلی ها هم آمپول زدم، دیگه خودم به خودم آمپول میزنم و کسی به من آمپول نمی زنه. ها ها ها
یه بار به یه خانمی که پیر بود آمپول زدم، کلی تشکر کرد اما وقتی داشت می رفت بلند بلند گفت الهی دستت بشکنه ننه، الهی چلاق شی، سوزنش درد داشت !!!
خب سوزن درد داره دیگه.
اما صحنه های دیدنی مربوط به پسر بچه هایی می شه که هفت هشت سالشونه و از نظر خودشون مردن. حالا نه می تونن به ترسشون غلبه کنن و نه می تونن خودشون رو ضایع کنن. در نتیجه کلی ادا و اصول خنده دار از خودشون در میارن. از این ور تخت میرن اونور و میگن << حالا یه چیزی بگم بعد می خوابم>> این یه چیزی بگم ها ادامه داره و بعدش باید با 4 نفر به زور خوابوندشون.
توی آزمایشگاه، خون گرفتن از بچه های 4 تا 12 سال مصیبتی میشه. کلی آسمون و ریسمون به هم میبافن و قول میدن تکون نخورن، آخرش باید با ده نفر بگیریمشون و گاهی زور چند نفر به یه بچه نمیرسه. بعضی هاشون فحش و بد و بیراهم میدن. خیلی خنده داره !!!
خلاصه عالم و آدم از آمپول میترسن. خب، شاید بیشتر مردم از اینکه یه فلز سرد و تیز بخواد بره تو بدنشون وحشت دارن. آمپول از اون تجربه های خفن میشه برای بعضی ها، حالا نمی دونم چرا بعضی های دیگه از ظاهرش که مثل موشک می مونه و خیلی قشنگه، میترسن و غش می کنن !!!

