palmina

زندگی پر از تضاد است. هیچ موقع نمی دانیم در حال آمدنیم یا در حال رفتن

هوش مصنوعی، احساس مصنوعی

شاید الان بشه گفت نزدیکِ 10 بار فیلم Artificial Intelligence رو دیده باشم. از اون فیلم‌هایی که یه جورایی منو تحت تاثیر قرار میده. بیشتر دلم می‌خواد از دقیقه 130 به بعد ببینم که میشه حدوداً آخر فیلم. عاشق اون صحنه‌ایی‌ام که دیوید میخواد مامانش رو بیدار کنه و اونجاس که دلم می‌خواد گریه کنم. نمیدونم، اما من با این سبک فیلما بیشتر حال می‌کنم تا فیلمای دیگه که اسماً تو ژانر رمانتیک هستن اما به من هیچ احساسی نمیدن. یا این آخری آواتار که  تا الان 3 بار دیدمش، خیلی فیلم با احساسی بود از نظر من.

عجیبه که ما آدما اصرار داریم بگیم که همه چیز رو می‌دونیم، و حتا می‌دونیم که  بدیم. خوب می‌دونیم. وقتی همه چیزمون واقعیه، می‌خوایم که احساس مصنوعی بروز بدیم. یاد انیمیشن والی افتادم. چرا باید رباطها و موجودات دیگه از ما بهتر باشن؟ یه رباط احساسش ازآدمای دورش کاملاً واقعی‌تر بود و مطابق با ارزشهای انسانی. گذشت کرد، دروغ نگفت، وفادار موند، و از اون مهمتر فراموش نکرد، حتی بعد از 2000 سال. با اینکه از آدما واقعی‌تر بود، باز دنبال این بود که یه انسان حقیقی بشه و 2000 سال براش تلاش کرد. ولی انسانها، از اول آشناییشون، شاید کمتر از 2000 ثانیه نشه که حرفای خودشون رو پس می‌گیرن و هزار تا چیز دیگه.

اسپیلبرگ و کامرون توی این دو فیلم به خوبی اعتراضشون رو به نوع بشر نشون دادن و اینکه ما آدما جداً مخربیم.

نمی‌دونم، نمی‌تونم بعضی افراد رو درک کنم. همونایی که نمی‌تونن خوبی رو درک کنن. شاید لازم باشه 2000 سال برای درکش تلاش کنم. شاید یه بار دیگه باید به دنیا بیام. به آدما که اطمینانی نیست. شاید برگردم سیارۀ خودم. لااقل اونجا آرامش هست. اینبار بدون تو. شایدم تو دیگه نخوای بیایی. زمینی شدی رفتی پی کارت.

March 22, 2010 Posted by | Uncategorized | Leave a Comment

   

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.