palmina

زندگی پر از تضاد است. هیچ موقع نمی دانیم در حال آمدنیم یا در حال رفتن

خواب و شراب

ایستاده بودم

آمدی

روبرویم ایستادی،

نگاهم کردی،

نگاهت کردم، مست شدم، براستی چشمها دریچه‌ای به روحند؛

گفتم، دوستت دارم و مثل شرابی

لبخند زدی،

از خواب بیدار شدم، نپریدم، فقط چشمهایم را باز کردم

همه چیز مثل قبل بود؛

تو نبودی و

این دلِ خراب بود و

من بودم و

مست بودم !

April 14, 2010 Posted by | Uncategorized | 30 Comments

   

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.